April 27, 2005
Fido Is Cool!
Have you tried #DJ on your Fido phone?!
Have you ever heard a song on the radio or in a club and you wanted it so bad but didn't know what it's called?! Well Fido is there to the rescue! Dial #DJ (#35) from your Fido phone and let the music roll for 15 seconds.
Fido will message you back instantly with the name of the song. I tried it today and it worked perfectly! The first trial is free, then for every song you're charged a Dollar.
Don't have Fido? No problem, just gimmie a buzz and I'll refer you. I actually have a promotion to give out to a friend or a family member which has great features. Free phone, 3 months free, $50 credit, etc. Your new Fido phone is just a call away :D Call now.
Posted by Pooya at 11:15 PM | Comments (418)
Anti-Spam Feature Added
I have added anti-spam features to the comments. Now, a passphrase is required to submit comments. Please don't forget to fill it in. Each time you want to leave a comment make sure that you type barobax in the Anti-Spam field.
Posted by Pooya at 01:45 PM | Comments (1)
April 24, 2005
We Were Away!
Me and a group of barobax were away on a 2 day trip to the same cottage we went to last year. There are stories to be told and pictures to be shown and experiences to be shared. All that will be coming soon. Stay Tuned.
To those of you who took pictures: please send your pictures to me ASAP. Thanks.
Posted by Pooya at 09:10 PM | Comments (9)
April 19, 2005
پیری زودرس
گاهی اوقات احساس می کنم پیر شدم! هم عجیبه هم مسخره. در عین حال یک احساس واقعیه. با همه ی بی تجربگی و کم سن و سالی گاهی اوقات حس می کنم کلی تجربه دارم یا احساس می کنم اندازه ی یه آدمه شصت هفتاد ساله چیز می دونم. وقتی این حس بهم دست می ده می ترسم. می گم اگه من الان این حس و بکنم، ده سال دیگه، بیست سال دیگه چیکار کنم. لابد اون موقع احساس می کنم دارم می میرم! باور می کنین...دیگه حوصله ندارم بقیه اش رو بنویسم! پیری بی حوصلگی می یاره. فعلا خداحافظ تا یه موقع دیگه که عقلم بیاد سر جاش. شاید فشار این امتحاناست. بای بای.
Posted by Pooya at 03:23 AM | Comments (12)
April 16, 2005
Happiness
My dad forwarded me this article from BBC Persian regarding happiness. It's a short article which discusses the role of money in happiness too. Thanks dad.
http://www.bbc.co.uk/persian/interactivity/debate/story/2005/04/050413_aa_happiness.shtml
Posted by Pooya at 01:43 PM | Comments (10)
April 14, 2005
Whew!
Not done yet! But DONE with Algorithms! God damn this course. I hated it. I will pass it (hopefully, God wills, "devil's ears deaf!!") so no more of Kruskal!! in my life, for now at least.
N E Ways..So the poll turned out to be quite popular "EH?!"! Seems like this sex topic is pretty interesting to you guys...want more?! :D
Right now I am thinking of things to put up as the next poll. I have 1 more exam left on the 21st and then goodbye 3B. I guess I don't have anything interesting to say, so peace out.
Posted by Pooya at 12:22 PM | Comments (7)
April 11, 2005
If you've taken CS 360...
A friend of mine has a CS360 exam. If you have any past finals, midterms or assignments please let me know. I would really appreciate it if you let him copy it. Please leave a comment or give me buzz if you do.
chaX
Posted by Pooya at 04:38 AM | Comments (1)
April 09, 2005
"the office"
I was never a fan of British comedies. In fact, I hated the British accent and whenever we had a prof in AUD who was British or had a British accent I got so pissed off. However, it seems that living far from Dubai, the land of British expats, I have come to like them and even miss them a little bit.
The other night at Ehsan's, we watched a comedy series produced by BBC called "the office". If you've seen "Office Space" then I could say that it is similar to the setting in that movie but the overal sarcasim is kind of more realistic and different.
Good taste Ehsan on buying the DVDs and hopefully we'll do another marathon sometime soon and watch the second season also.
Posted by Pooya at 04:55 PM | Comments (4)
April 08, 2005
ای واترآباد ،ای بٌروباکس دمت گرم
با تشکر بی پایان از جناب آقای حسنی که ما رو مورد لطف خودشون قرار دادن و این مطلب رو که نصیحتی هم برای جوانان هست رو از طریق نامه ی الکترونیک برای من فرستادند:
من امروز می خوام براتون از یکی از روستاهای کشور کانادا صحبت کنم که اسمش " واتر آباد" بود. اهالیه این روستا عدّه ای از بچه های غیور کشور خودمان ایران بود که خیلی خودساخته و درس خوان بود و من از طریق اون اینترنت با این جوونا آشنا شدم. من جا داره در همین جا از صاحب اون وب سایت تشکر کنم که اسمش "پویا" بود و اینقدر مخلصانه وقتش را برای اون قرار داد. من از اون وب سایت خیلی لذت بردم و گذاشتمش تو " فیوورت" که هر شب قبل از خواب یک سر به اون بزنم. فقط تلفظ اسم اون مشکل بود که آخر من نفهمیدم " بٌروباکس" بود؟ و اصلا معنیش چی بود؟ و اون برادرعزیز یه بار یک رفراندوم قرار داد که همه نظر بدن که من گفتم فکر کنم معنیش بُرو تو جعبه بود که یه تشابه فارسی و خارجی بود به روستاشون که در آن زندگی میکردن که انگار غلط بود و اون به من دعوتنامۀ " جی میل" نفرستاد و من خیلی ناراحت شدم. ولی خب چون دوست اش داشتم باز هم در رفروندوم های اون شرکت کردم ولی هیچی نگفتم که همیشه سازنده بود. و من میگم ایران هم باید ازاون یاد بگیره و رفراندوم بذاره تا مردم شرکت کنن.
من اول می خوام یه پیام بدم به جوونای ایران و اون این بود که ای جوونا از اون جوونا یاد بگیرید که چه با شخصیت اند که آدم از دیدنش کیف می کرد. من هم اسم همشان را یاد گرفتم چونکه هر هفته یا جشن تولد بود یا ناهار یا صبحانه یا یه برنامه از یکی از اونها و عکس اون با اسمش روی صفحه بود. و من واقعاً لذت بردم که می دیدم اون جوونا اونقدر دلیر در کنار هم در کشور مزدورِ غریب سختی های زندگی را قبول کردند و دور هم جمع شدند.
و دوم اون بود که اون وب سایت عکس و حرف خوب و آموزنده داشت و و بی ناموسی نبود و حتی توی قسمت نظراون از واژه های زیبای عربی هم استفاده می شد ونه مثل خیلی از وب سایت جوان های ایران که الآ ن واقعا آدم شرمگین میشه میره توش. و اما یه بار من به این بٌروباکس سرزدم و دیدم که یک عکس خانم خارجی بود که یه تنگ ماهی دستش بود و چشمش چپ بود و من گفتم چرا خارجی؟ مگر همون دخترهای خوشگل واترآباد چش بود؟ و اون برادر عزیز که خدا قوت بده به او، زود راه راست را که شیوۀ ما هم هست در پیش گرفت و سریعا سانسور کرد که من از اون خیلی راضی شدم. و فقط درخواست من این بود که او برادر عزیز در مورد مشکلات کشاورزی اون روستا بشتر اطلاع بده و بلاَخَص شیوه های آبیاری، چونکه آب در اون جا زیاد بود و اصلا ایران می تونه لوله بکشه و آب وارد کنه، که ما هم خود کفا بشیم!
و سوم اون برنامۀ " شب واترآباد" بود که من بعد از دیدن عکسها واقعا حسرت خوردم که چرا اون جوونهای نازنین توی ایران نیستن؟ که اونها از سازهای اصیل ایرانی مثل دف و تنبک و تار استفاده کردند. و من شنیدم که در یک قسمت آهنگ های اصیل و زیبای آذری پخش شد که من خیلی سر افراز شدم و به جان آن عزیزان دعا کردم. و من در همینجا می گم آی جوونهای ایران! به جای گوش دادن به آهنگ های جلف خارجی و اون لس آنجلس، شما هم بروید مثل جوان های آن روستا یک ساز آموزنده یاد بگیرید که ما پس فردا از دست رادیو تلویزیون و ضبط و ویدیو هم خودکفا بشیم.
و چهارم او برنامۀ " قلیون " بود که من البته با اون مخالفم چونکه اون دود برای گلو خوب نبود و اصلا مگه گلو دود کشه؟ ولی استثناَ برای او جوونها بد نیست ،چونکه اونها قوی و فعال هستند و از یک محصول اصیل ایرانی استفاده می کنن و مثل خیلی ها غرب زده نشدند! و من یه پیام دارم به جوونای ایران که به جای اون حشیش و تریاکِ خارجی، شما هم مثل اون جوونها برید قلیون بکشید که حداقل هویتتون رو حفظ کنید.
و پنجم اون "ویلیامز" بود که توش کافی شاپ می خوردند. که من مطمعنم توطـءۀ انگلیس بود که حتی دست از سر کافی شاپ هم بر نداشت و اسم اون رو هم از خودشون گذاشت. و من می گم اگه اون بتونه چرا ما اسم بچه مون را روی مثلا سیگار نذاریم و صداش کنیم " بهمن"؟
و در انتها برای همه آن جوانان در واترآباد آرزوی موفقیت می کنم و الاخصوص تبریک می گم به اون گروهِ " فارغ التحصیل" و بگم ایران به داشتن جوونهایی مثل شما افتخار دارد. لطفا فراموش نکنید که این حقیر را هم در مراسم جشن خود دعوت کنید که حتما تشریف فرما می شوم تا آن مشت محکمی باشد بر دهانِ بوش که ما حتی با کانادا هم رابطه داریم. و بنده به عنوان یادگاری ناقابل یکی یک عدد زمین کشاورزی برای شما کنار گذاشتم که وقتی بر میهن باز گشتید، دلتان برای اون روستا تنگ نشود.
ودر آخر می خواستم یه پیام هم به اونها بدم و بگم اگر هر کدوم احتیاج به معرف و "ریفرانس" داشت برای من به آدرس " " ایمیل بد هد تا بنده دست به کار شوم.
من دیگر عرضی ندارم و شما را به خدا می سپارم. و شما هم بروید به درستان برسید که ما سر افراز شویم.
خداحافظ.
ارادتمند؛

Posted by Pooya at 03:33 PM | Comments (7)
Are You Christian?
"Are you Christian?" I asked my Chinese friend. "No. I'm agnostic." He said. So, I'm like "what's agnostic?" And he said: "I basically don't care!" But to be more precise, I will give you some interesting definitions that I looked up on Dictionary.com:
agnostic:
• One who is skeptical about the existence of God but does not profess true atheism
• An agnostic does not deny the existence of God and heaven but holds that one cannot know for certain whether or not they exist.
Thinking about the second definition, I'm wondering how any person of any religion would be able to know for certain whether God exists. But what does "certain" mean? Dictionary.com: certain: "Established beyond doubt or question".
I guess that for one's own self, one can establish beyond doubt or question that God exists; that would be the power of faith. However, to establish that globally, for others as a whole, I don't think so.
I believe in God. Not because I know that he exists scientifically. Not because I have sensed his presence. And not because he has told us in a book. But because believing in him brings me peace of mind and helps me achieve more by having hope.
Did God create all the galaxies and the stars and comets and planets within them? I don't know.
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز       هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد
Posted by Pooya at 03:36 AM | Comments (1)
April 06, 2005
2 Down, 2 To Go!
After writing my two exams today, I am now left with two finals and then I'll say goodbye to being a Sophomore.
Tomrrow I will make the left off picture updates from Delshad and Armaghan's birthdays.
I know barobax are in deep waters, struggling with final exams as we approach April 21st, which marks the last day of exams, so I'll keep this short and wish Good Luck for us all. chaX.
Posted by Pooya at 03:15 AM | Comments (1)
April 04, 2005
Yahoo Keeping Up With Google, Microsoft Lagging
With Yahoo and Google both increasing their mail storage to 1 and 2 Gigabytes respectively, the competition between the two Internet giants is getting even more exciting.
Recently, Yahoo has turned heads with its new service called 360. 360 is a combination of Google's Blogger and Orkut. With the power of Yahoo's other spectacular services such as Groups, Photos and Messenger, Yahoo has come up with a personal portal that will surely put it one leap ahead in its competitive highTech Internet race with Google and Microsoft.
360 is in Beta, following the same approach as Gmail and Orkut, 360 is an invitation only service. One of my friends (Ali Jomehri) has invited me and hopefully I will soon have a couple of invitations at hand to give out to barobax.
You can go for a Beta preview here:
http://360.yahoo.com
I'll tell you more about it as soon as I write my two exams tomorrow and find some time to delve deeper into this exciting new service.
Posted by Pooya at 12:47 PM | Comments (3)
روزگار واترلو
نقل می کنم درد و دلی بس نغز از حامد عزیز که بسیار زیبا از زبان "ما" میگوید:
"ما"، بروبکسی که چند سال از زيباترين سالهای جوانيمان را کنار هم بوديم و خاطراتمان را نوشتيم و حک کرديم بر پيشانی بی چروکمان که باری... تا لختی بگذرد مويمان به واجبی زمانه می ريزد و پوستمان به سردی گذر سالها می خشکد.
اين واترلو حکايت جالبی دارد و جمع جالبی. بروبکسی که حلقه دوستانه نه چندان بزرگی دارند که کمتر جايی پيدا می شود. عادات و کمالاتی دارند که در قوطی هيچ عطاری پيدا نمی شود. اين حلقه کوچک اما تا پاييز سال ديگر کوچکتر هم خواهد شد. اميد اينکه دوستان جديدی بيايند و زغال قليانمان را روشن نگه دارند اما با اينحال، آن خاطرات و شور و حال که باهم داشتيم رو به پايانند. به جمع سعيد و خسرو و مهدی که سال گذشته مدرک گرفتند و رفتند بايد امسال دسته بزرگی از بروبکس را اضافه کنيم: فربد، علی، بهاره، ارمغان، علی بصيری، ليلی، ساناز، محمد و من پاييز ديگر در واترلو نخواهيم بود.
واترلو شهر کوچکی است و جای گذر. اما به دليل همين کوچک بودنش همه را دور هم نگه داشت. در هيچ شهر بزرگی نمی توانی ده دقيقه ای رفقايت را جمع کنی و نهار را باهم بخوری. بايد دانشجو باشی و در واترلو زندگی کنی تا بتوانی گاه و بيگاه در خانه احسان يا محمد جمع شوی و قليان دود کنی. شنبه صبح ها همه را جمع کنی و صبحانه را بروی ملز. وقت و بيوقت در ويليامز چمباته بزنی با رفقا يا اينکه دور ميز های کتابخانه جمع شوی و بلند بلند گپ بزنی. در اين شهر نخودی اگر با کسی حرفت شد و رنجيدی، آنقدر هر صبح چشمت به چشمش می افتد که مجبوری سلام کنی! مثل کوچه قهر و آشتی شيراز که آنقدر باريک است که قهرکرده ای اگر از آنسو بيايد ناگزيری که حال و احوال کنی.
حسرت اين روزها به دلمان می ماند بدون شک. طرفه آنکه اين روزهای آخر بيشتر بروبکس مشغول امتحانند و روزگارشان تلخ می گذرد. خواستم تلنگری بزنم به آن گوشه ذهنتان که اهل ذوق است و شور و جوانی. بياييد روزهای آخر واترلو را بيادماندنی کنيم و اينچنين فرصتی را برای باهم بودن از دست ندهيم.
مخلص همگی،
حامد
Posted by Pooya at 01:06 AM | Comments (479)