Home
Member Albums
Public Albums
Archives
Guestbook
Links
About
 
Archives
 
January 2006 | Main | March 2006

 

February 21, 2006

The week in which you don't read!

Reading week is here and my mathy and engy friends cry out "Reading Period"! That's what it's called. That's right. At the time when all other barobax in a handful of other faculties have already streched their legs in their homes, mathies and engies are walking on Colombia and University avenues in order to get themselves to RCH or MC.

A brutal tradition it surely is. 10 days for arts and sciences, 4 days for us. Combine it with a snow day at just the WRONG time and you get a midterm in the middle of this "reading week" which I had to miss as I had already purchased a non-refundable ticket to Pueblo, Colorado. And "Good for you!" you might say having given myself a full reading week rather than a shorter reading period, unaware, that here I am spending night and day behind my laptop to code for two CS projects and prepare for a CS midterm on Monday.

Nevertheless, bear in mind dear artsies and sci's! that I shall rub it in your face when the time comes. And "When would the time come" you ask? Well the time would come at the end of March. At the time when your final exams are so close that you can smell them, my partners and I shall treat ourselves with a little "have-fun-before-exams-period". Be it a little ghelyoon-trip to Mississauga or perhaps a night out at Cesear Martini's, Movies surely do too. Or we might even call it an HQ night and bring the children of God all together at one place, under one roof, in one basement to say prayers for those who will soon write their very first final exams and are then at a "Period" of pain and misery.

Thou shall not have a full reading week, and thou shall be saved.

Posted by Pooya at 10:36 AM | Comments (12)

February 14, 2006

Happy Valentine's Day!

Several years ago, before I come to Canada, one of my friends was graduating from high school and had planned to go to the States to study. She had a boyfriend and the two of them were seriously in love at the time and obviously quite upset that they had to separate. My friend typically took occasions very seriously and she religiously gave away gifts and presents on such days. For that reason, even though it was many months to Valentine’s Day, she had thought about buying the gift and setting it aside so that she doesn’t have to mail it all the way from the States. So, she gave me a gift wrapped present and a card and everything so that I can give those to her boyfriend when the day comes. She also gave me some money and asked me to buy a dozen roses to go with the gift.

She left to the States and I started going to AUD (American University in Dubai). At the time I was about 18 and single. Before going to AUD I used to go to an English speaking school where we had two very hot teachers who were in their mid twenties. Every single guy in our high school was so into these chicks. Since Dubai was a relatively small town, after I graduated from high-school, I used to bump into them every now on then.

So came Valentine’s Day and I committed to keeping my promise. I got out of the house and walked two blocks down to another building which had a florist. I bought a dozen red roses, walked out the florist and started walking home. On the way home, as I was passing by McDonald’s, all of a sudden, I noticed two people waving at me: it was those two hot teachers. So, with the flowers in my hand on Valentine’s Day, I walked into McDonald’s and I said hi. They started teasing me with the roses: “Oh! How beautiful! You must really love her! Wowww! She must feel so special”! Having been faced by such a reaction, I didn’t mention the story behind the roses and acted as if the roses are for MY Valentine…only if I knew what was going to happen soon.

I had already called up my friend’s boyfriend to come meet me under my building. As soon as I reached down there I saw him getting out of the car. He was very surprised by the roses and it was obvious that he’s very proud of his thoughtful girlfriend. Being overwhelmed with such feelings, and at the same time feeling obliged to offer me something as a token of his appreciation for what I had done for the two of them, he offered to buy me coffee at the coffee shop under our building. I don’t know what I must have been thinking; having coffee with a guy on Valentine’s Day while the bouquet roses is so big, that it might as well get up to do a little dance for the two of us! And ain’t life grand coz before I even open the menu, I glanced beyond that huge glass window and saw the two teachers in their car with mouths open, fully stopped in the middle of the street, staring at us with their eyes popped out! And there I was embarrassed and humiliated, whispering to myself: “Happy Valentine’s Day!”

Posted by Pooya at 07:36 PM | Comments (4)

St. Valentine

Let this be a place for you to say Happy Valentine's Day to that special someone.

Happy Valentine's Day!
Posted by Pooya at 12:17 PM | Comments (2)

February 04, 2006

Freedom of Speech

Simon Jenikins, a Times journalist, has written a superb article regarding freedom of speech and the recent issues regarding the caricatures of prophet Mohammad. I encourage all of you to read it:

These cartoons don't defend free speech, they threaten it

Posted by Pooya at 08:29 PM | Comments (3)

سرود پرچم

چند سال پیش مادرم از خاطرات کودکیش می گفت که در دورانی که دختری دبستانی بود صبحها سر صف علاوه بر سرود شاهنشاهی سرود دیگری به اسم "سرود پرچم" پخش می شد که اولش به این شکل بود: "تو ای پرچم شیر و خورشید ما...که خود یادگاری ز جمشید ما". من برام جالب شد که این سرود رو بشنوم ولی هر چقدر توی اینترنت گشتم به جز سرود شاهنشاهی چیزی پیدا نکردم. برای همین شروع کردم ایمیل زدن به سایتهای شاهنشاهی و از جمله سایت فرح پهلوی. اکثر این سایتها جوابی به من ندادند و سایت فرح علیرغم اینکه من مشخص کرده بودم که سرود پرچم رو می خوام و نه سرود شاهنشاهی، متن سرود شاهنشاهی رو برای من فرستاد. ولی من باز هم ادامه دادم تا بالاخره یک نفر متن این سرود رو برای من فرستاد که زیر متن نتهای سرود هم بود که من متأسفانه اون رو گم کردم ولی خود متن رو امروز اینجا برای شما می نویسم. امروز بعد از چند سال گفتم بگردم و شاید ایندفعه بتونم خود سرود رو پیدا کنم ولی نه سرود رو پیدا کردم و نه متنش رو. فقط از طریق این سایت متوجه شدم که این سرود توسط پارسا تویسرکانی و به دستور رضاخان در سال 1312 هجری شمسی همراه با سرود شاهنشاهی ساخته شد. سرود پرچم شیر و خورشید به اینگونه است:

تو ای پرچم شیر و خورشید ما
که خود یادگاری ز جمشید ما
بود تا که پاینده این آب و خاک
سرت سبز باد و دلت تابناک
بود از پی دفع ضحاکیان
چو کاوه به تو چشم امید ما
بگیرد فروغ از تو چشم سپاه
فروغی که گیرد ز خورشید ماه
گه رزم آید چو در اهتزاز
کند بر رخ ما در فتح باز
درخشند از این کاویانی درفش
همی پرچم شیر و خورشید ما

فردا براتون متن کامل اولین سرود جمهوری اسلامی (شد جمهوری اسلامی به پا) رو که یکی دو سال پیش علی ب. برام فرستاد رو اینجا پست خواهم کرد.


Posted by Pooya at 12:02 PM | Comments (3)

February 03, 2006

برنامه ی کودک

نق نقو مطلبی نوشته بود در مورد برنامه های قدیمی رادیو و دوران کودکیش که اگر دوست داشتین اینجا بخونین. این منو به فکر انداخت که مطلبی بنویسم در مورد خاطرات بچگیه نسل خودمون با تلویزیون و خصوصاُ برنامه ی کودک. برنامه ها و کارتونهایی که من یادم می یاد محدوده و باید بگم که کامل کردن این مطلب بدون بروبکس لارچستان غیر ممکن بود.

وک وک وک وک …. وک وک وک وک …. وک وک وک وک... اینجوری بود که یه بچه ی کوچولو روی صفحه ی تلویزیون ظاهر می شد و پرده ی قرمزی رو کنار می زد.

بارباپاپا – موجودهایی عجیب غریب بودن توی یک خانواده به رنگهای صورتی و زرد و غیره و می تونستن شکل بدنشونو عوض کنن و به شکل هر وسیله ای که می خوان در بیان.

واتو واتو، پرنده ی افسانه ای – پرنده ای عجیب که بی شباهت به سر یک پنگوئن نبود. می تونست یه دفعه تکثیر بشه یا به عبارتی "دوستهای خودشو صدا کنه". اولش یک همچین متنی خونده می شد: "خارق العاده، اعجاب انگیز، موجودی قابل توجه، قهرمان افسانه ای: واتو واتو"

اسکیپی – کانگوروی استرالیایی که دوست یک پسر بچه ای بود که پدرش از محافظان محیط زیست بود و با یک سوت می تونست اسکیپی رو صدا بزنه.

سرنتیپیتی – متأسفانه از سرنتیپیتی با کمال محبوبیتش چیز زیادی یادم نمی یاد ولی مطمئنم که بروبکس این جای خالی رو پر می کنن.

بامزی – خرس عسل دوست. خیلی خوشم می یومد من از این کارتون مخصوصاُ وقتی که فوتبال بازی می کردن و ازاون لاک پشت خوابالو که دروازه بانشون بود.

چوبین – موجودی بود که از فضا به زمین اومده بود و به دنبال مادرش می گشت. دشمنش برونکا موجودی خبیث و غول آسا بود. روی مچ دست چوبین وسیله ای مثل ساعت بود که امواجی رو دریافت می کرد و می تونست با اون کارهای خارق العاده انجام بده. یک جغد این رو همیشه می گفت: "یه خبر بد!"

حنا دختری در مزرعه – خدمتکاری که توی یک خونه کار و مخصوصاَ نخریسی می کرد.

دو قلوهای افسانه ای – یکی از کارتونهایی که به نسبت بقیه خیلی جدیدتره. یک خواهر و برادر دوقلو بودن که با کمک هم می تونستن نیروهای خارق العاده داشته باشن و با دشمنانشون بجنگن.

خانواده ی دکتر ارنست – یک خانواده بودن که توی جزیره ای دور افتاده گیر کرده بودن و در اونجا خونه ساخته بودن و به کشاورزی و دامداری و زندگی مشغول بودن به امید اینکه یک روز نجات پیدا کنن.

سفرهای می تی کمان – داستان این کارتون این بود که مأمورین امپراطور ژاپن به صورت مخفی به نقاط مختلف کشور سفر می کردن و با ظلم در محله های کوچک مبارزه می کردن. "مأمور مخصوص حاکم بزرگ می تی کمان...احترام بگذارید!!"

ای کیو سان – پسرکی باهوش در ژاپن که دور از مادرش زندگی می کرد و در یک مدرسه ی دینی که توی اون همه به ورزش، مدیتیشن و مرتاضی مشغول بودن تحصیل می کرد. با مدیتیشن می تونست مشکلات بزرگ شهر و کشور رو حل کنه و به همین دلیل بسیاری از بزرگان و ساموراییها که به امپراطور وفادار بودن به ای کیو سان مراجعه می کردن. برای حل مشکلات چهار زانو روی زمین می نشست، نوک دو انگشتشو با زبون خیس می کرد و به سر کچلش می مالید و به فکر فرو می رفت.

فوتبالیست ها – از کارتونهای جدیدتر که در اون سوباسا قهرمان اصلی و فوتبالیست قهاری بود. من هنگام پخش این کارتون در دبی بودم و دوبله شده ی عربی این کارتون رو که "کابتان ماجد" نام داشت در تلویزیون عجمان بعضی از اوقات دنبال می کردم.

هاچ زنبور عسل – زنبور عسلی که به دنبال مادرش می گشت.

نیک و نیکو – دو زنبور که فکر می کنم خواهر بودن و اونها هم اگر اشتباه نکنم به دنبال مادرشون که همون ملکه باشه می گشتن.

بل و سباستین – پسرکی به اسم سباستین که به دنبال مادرش می گشت و سگی بزرگ و سفید به اسم بل داشت که از اون دفاع می کرد.

رامکال – داستان یک راکون که با پسر بچه ی یکی از محافظان محیط زسیت دوست شده بود.

قلقلی – شخصیتی لوس و بی مزه توی برنامه های کودک که لباسهای مسخره می پوشید، لال بود، کلاه قرمزی به سر داشت و با مجری برنامه همکاری می کرد.

پلنگ صورتی – عالی و بدون شرح.

باخانمان – دختری که همراه با مادرش، خر و سگشون در راهی طولانی برای پیدا کردن پدربزرگش بود. آهنگ کارتون رو بعداَ در دوبی توی رادیو زیاد می شنیدم. مادر دخترک نزدیک آخرهای داستان مرد و اون خرشون که پاریکال نام داشت، فروخت و همراه با سگش به سفرش ادامه داد.

بینوایان – زیاد یادم نیست ولی داستانی معروف و جهانی که از برنامه ی کودک هم پخش می شد.

کار و اندیشه – "من کارم...من کارم...من کارو دوست دارم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. اسم من اندیشه، به کار می گم همیشه، هیچ کاری تنهایی هیچوقت درست نمی شه. ما کار و اندیشه با هم هستیم همیشه."

– دو پسر بچه ی چاق و لاغر که از جزئیات داستانهاشون زیاد چیزی یادم نیست ولی قیافه هاشون خوب توی ذهنم مونده.

پرفسور بالتازار – "بال...بالتازار..."- مخترعی که قیافه ای بسیار با نمک و خنده دار داشت و دست به کشف و اختراع چیزهای عجیب و غریب می زد. در ابتدای کارتون قطره ای رو توی دستگاهی بسیار پیچیده می ریخت که پس از گذشتن از لوله های پیچ در پیچ آزمایشگاهی به صورت اختراعی بیرون می آمد.

خونه ی مادر بزرگه – برنامه ای عروسکی ساخت ایران که آهنگش جدیداُ توسط بهادر خارزمی در سبک تکنو بازسازی شد. مجموعه داستانهایی در مورد یک سری از حیوانات خانگی از جمل یک گربه ی سیاه به اسم مخمل که در خانه ی یک زن پیر زندگی می کردن.

افسانه ی سه برادر – داستانهایی افسانه ای از سه برادر جنگجو در چین به اسمهای لیو بی، شانگ فی و هوانگهو.

دو کله پوک – Pat & Matt که آهنگی بسیار باحال داشت و در اون این دو شخصیت عروسکی به کارهای روزمره به طرزی شدیداَ احمقانه می پرداختن.

َبنِر – سنجابی که همراه با سنجانبهای دیگه در جنگل زندگی می کردن. یکی از سنجابها که خاکستری بود و ابروهای کلفتی داشت منو یاد نیما ابرو می ندازه؛ این سنجاب همیشه می گفت: "من مخالفم".

هاکل بریفین – پسر بچه ای که با یک برده ی سیاه پوست دوست شد و با قایق به سفر بر روی رودخانه پرداختن.

مزرعه ی سبزیجات – جعفرِی، شود و چندین سبزی دیگه که اسمهای چند حیوان عروسکی از جمله یک شیر بودن.

چاق و لاغر – برنامه ای عروسکی ساخت ایران که ساواک رو مسخره می کرد. جالب و خنده دار بود. این تکه کلام رو فکر می کنم خوب یادتون بیاد: "سوسک سیاه به خرمگس".

و از بین کارتونهایی که من زیاد ازشون چیز زیادی یادم نیست: نل، بچه های مدرسه والت، ورم و جیر جیر و بسیاری برنامه ها و کارتونهای دیگه.


Posted by Pooya at 06:57 PM | Comments (50)